دارم نقاشی می کشم
سرخ است
خط رژلب چقدر حساس است
دارم فلک را رسم میکنم
این خط چقدر بی انتهاست
مثل انتظار مجنون است
می بلعدم درسیاه چال تاریکی جو
در نگاه مبهوت من
چشمان ملکوتی توچشمک می زند
زمین شهاب باران است
چشمانت سقط کرده
من از چشم تودارم می افتم
چقدر گرم بود
آرام
سرد
تگرگ
شاید مرگ
در زمین باران است
می خواهم زیر باران گریه کنم
تااشکهایم راکسی نبیند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 11:15  توسط زابد
|
ضربه...
کلنگ...
آسفالت...
صدای ضربه های کلنگ با نفس هایش همصداشده بوددست های پینه بسته اش مرده بود
بی عصب وعصبانیتی سخت اما صبور نمی دانم چطور ریاضت کشیده بودبااین ضربه های سخت
در رود خانه ای ازعرق غرق بود دراوخطورکردم ازخودم سیر شدم
من فهمیدم که برای تکه ای نان زنده ام وزندگی چقدر بی معنی است.
شعر***
کاش دوستی رنگ نمی باخت
واکسیر هوس
چشمانمان راگیج گناه نمی کرد
ومن باحس کودکی ام
درکنارتو می خوابیدم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 19:47  توسط زابد
|
ازکجابگویم وقتی تونیستی
فقط
بوی نفس هایت دروجودم زنده است
خاطرات آبسته دور
آهسته نفس می کشد
من درانتظاری عقیم
نشته ام...
وتو...
نیستی.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 8:53  توسط زابد
|
آخرتومیدانی دل یعنی چه ؟
فرق آب وگل یعنی چه ؟
تومیدانی عشق یعنی تو
فرق تو وخجل یعنی چه ؟
سینه پرخلط خسته ای بود
میدانی سرفه وسل یعنی چه؟
توازشهرخوب رویانی٬دلبری
خوب رویان چگل یعنی چه؟
شکستی بی صدادلم را
آخر تومیدانی دل یعنی چه؟
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 16:50  توسط زابد
|
من منجمد من سرد چراخبرنمی کند
در انتظار من چرا نظر نمی کند
دردل تپیده بودشادی وشورعشق دوست
اکنون چرادل از غصه حظر نمی کند
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 12:24  توسط زابد
|
صبرم ریخته
درنگاه جام شفق...
درلحظه های بی کسی
غم این فکردراز
مردمکی می لرزد
چشم غم زده اش آبستن اشکی تلخ است.
+ نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 11:37  توسط زابد
|
در دشت وسیع دریا
امروز چه غروب دلگیری است
که آفتاب در ابر های سرخ
مثل زن سوگواریاست
که برماتم دریا نشته
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 17:21  توسط زابد
|
ستاره ای افتاد
نه نه نه
دروغ نیست
باورم چشمانم راخریده
بوی سیب می آید
درمداربسته یک احساس
نورستارگان رالمس میکنم
کنارخانه بالاکوه آرزوهایش
روشنی می نشیند
شهاب های آسمان قهرکرده اند
ستاره ها به مهمانی آمده اند
امشب...
چه کسی دیده
افتادن یک ستاره را
به غیرازمن و...
پشت دیوارخانه دلتنگی هایش صدای می آید
دخترهمسایه لباس سفید پوشیده
می روندستاره چینی
مادرسبدی...؟
نه زنبیلی
خورجینم راآماده میکنم
نه...
دروغ نیست
من باچشمانم لمس کردم
افتادن یک ستاره آشنارا
آسمان تاریک شد
نگاهم خالی
ساده
بی فرجام رفت
س..
س...
ستاره اش افتاد
سیاهی کوچه لرزید
من درخواب گریستم
نه ... نه...
حالااو...
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 11:35  توسط زابد
|
ازبادهای سوخته وخاکستری بپرسید
رازکویررا
ازخارهای زجرکشیده
که نمی خندند
برروی ساقی های سیاه آسمان
من سیرابم ازسراب شوره زارکویر
درآب وبی آبی خوابم
دردریای زردوطوفانی کویر راه می رود
ردپای بادهای مست بی باک
نه...
رازکویرنمرده
هنوزردپای مردسیاه سوخته ساده دل
درتپه ها ی پرآژنگ کویر سنگینی میکند
زیرسایه ی درخت نخل
زوزه ی گزهای عطش دار
خواب خسته ای می ترسد
افتاب درپشت بهمن های کویرداردمیمیرد
خداعاشق مهمانی راز کویر است
برروی ریگ های بی فردای شب
پایکوبی خرگوش ها
اشک اهوی غریب می ترسد
ازهوی هوی گرگ های لاس آبستن
تاریکی می لرزد زیرپای مردکویر
مشک اش پرازرازستاره های کویری است
به بهرام می اندیشد
به خاتون
هفت برادران را ردمیکند
سیاه چادرش پشت خوشه پروین است .
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 11:34  توسط زابد
|
نه...
نگفتنی بی نقاب
بهانه گریه ی من
رویش سترون ترین فریادیک سکوت
حرف های نخورده سرد
وحم واج واج واژه ها
درگیجگاه کوچه ی بی حرفی
گیج گیج راه می روند
استفراغ
کی...
من وتو... بهانه ی گریه دارد
ظهوراولین اشک گرم
گونه هایت درفنجانم
تلخ ترین قهوه می شکند
تاول هارا می بوسم
تالبانم داغ دارگونه هایت باشد
من می مانم
تا...
توآخرین قطره اشک
دربهاردستانم
بی فصل خشک می شوی
من می فریادم
تو...
رفتی
آرام
آرام
رام
آرام
رام
رام
رام.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 11:31  توسط زابد
|
این همه راه ...
فقط یک ثانیه دیرکردم
ساعت های مچاله شده بی کسی را
درآویزانتظارم
سنجاق می کنم
ثانیه ی رفته را
نمی توانم فکر کرد
اگردوباره بیاغازد
نمی خواهم بشنوم
اتفاق جدید ثانیه های بی کسی را
انگشت پیتروسی درگوشهایم
تا...
تمام فرصت
شاید...
درزمینه یک شروع ناتمام تمام شدن
پایان یک شروعی است
توقع ی رفتنم
ومن ماندم...
امادریک لحظه
ماندنم برای رفتن
چه عجولانه ظهورکردم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 11:30  توسط زابد
|

بریده...
یک نگاه همنفس جدا
می میردبی صدا
دراین پیاده روهای زخمی
صدای قدم های تنهایی
جوانی جوانی اش رامی فروشد
به بهای یک لبخند
هیرانی صوت میکشد
سقوط این همه نگاه سبک
اوج نیرنگ یک لبخند
دراین شهر
روح شلوغی میشکند
نرم
نرم
درپشت پنجره پلک خواب الودش
هرروزدراین غروب
دخترکی چشم می بندد
به بودن های دلتنگش
وتاریکی شب
می نشیند بر روی سینه دلگیرش
هجوم این اوهام
ابهامی است
فرود خواب می ماند
دربالای نگاه بیدارش
ومن سرد می ماند
اندیشه ام رامی لرزانم
او...
بلوای تنهای را هنوز می بیند
درکنارماکت زنده
پشت ویترین خیابانش.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 11:28  توسط زابد
|
بگذارید مرا
درتنهایی نازک پنهانم
خودم راقرق کرده ام
درنمی دانمی عجیب
من دراستتارابهام تلخ چشمانت
رنگ می بازم
بغضم رانیازارید
ازقلب های مصنوعی
بخارنامهربانی راحس می کنم
لایه ازن پاره شد
ازاشعه مضرچشمانشان
بغضم رامی آزارد
باران اسیدی میگریم
ازپشت چهره عاشق خود
چه بی رنگ به من می خندی
من خنده های مقوایتان راپاره میکنم
باورم کنید
من گمشده ام
درمیان یاس ویأس ها
دراین نزدیکی تو
درمیان پیاده روآشنای عشق
من پیداخواهم کرد
درکنارساحل
جای پایی را
که به دیاری دور رفته است
من هم مثل او
((دورخواهم شدازاین خاک غریب ))
من سواربرذرات نور
سبک ترازهمیشه
همه رایکی میبینم
بگذارید مرا
درتنهایی نازک پنهانم
خودم راقروق کرده ام
درنمی دانمی عجیب
ومن میدانم ...
درفراسوی این نمی دانم جام شوکرانی هست.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 11:18  توسط زابد
|
دخترک تنها صدای درمیشنود شنگولش می ترسد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 19:35  توسط زابد
|
دریک لحظه ی دروغین مثل طوطی بازرگان مولانابه خودلرزید،روح معلق شده اش هنوز درکالبد تاریک جسمش درگیربودونفس هایش حس میکردوخودش می دیدکه فکرش داردمی میرد،هاضمه ذهنش دوچاراختلال شده بود وهنوزهم ذهنش جمله حاج آقای محله راکه گفته بودمرگ تولددیگری است درخودبی معنی هضم میکرد ومن نفس های تلخش رادیدم ،به اوفکرکردم وباخودم گفتم
آیااومرد...؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 19:33  توسط زابد
|
من درمدارآدم
درفریب خدافریب خوردم
درخودنگرانم
من درلبان سردیک بوسیدن
بااشک های گرم وخون الود
طردخواهم شد امشب درخواب
درآسمان اوج چشمانت سقوط می کنم
زمینی برایم آماده کنید
من درسرگردانی خود توبه میکنم
شاید درکعبه
به حوای برسم
من باکوله باری ازگناه
عریان ازنگاه دوست
گریه میکنم
من اشک تلخ باور یک حدس غلطم
مراجستجوکنید
در اعماق نیرنگ وفریب
روح خدا درگل زمین آدم شد
امانشد
درخودگم شد
فراموش شد
من توبه میکنم
من منتظرم
درانتظارآدمی ازجنس آسمان
من چشم درآسمانهای دوردوخته ام
شاید بیاید...
آدمی ازجنس آسمان .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 19:30  توسط زابد
|
بتاب بر من ای مهتاب امشب
صفای محفل ماست شراب امشب
به یادلبخند گرم وعاشقانه تو
رفته ازچشمان من خواب امشب
اشک تونریخت برعشقم که دریاشود
من باعطش مینگرم به سراب امشب
آتش عشق توجوشانددیگ دل را
ازدل جوشان من پیداست حباب امشب
به یاد وداع گل سرخ بانسیم
میچکدازغنچه چشمانم گلاب امشب
سالهاپیش عشق تونگاشتم برکتاب دل
پاک میشود جمله های وفاازکتاب امشب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 19:23  توسط زابد
|
نمی خواهم نگاهت رانمی سازد مرا
نگاهت هر دمی در فتنه اندازد مرا
توبودی عشق بی فرجام من تنهاخدا
خدا بودی خدایم باز می بازد مرا
نمی چینم صدایت را که درفریاد من
سکوتی بی صدادراد که می نازدمرا
خیالم میرود بی من به سویت بی خبر
اسیرم درهوس بادت که می تازدمرا
به هرسومیکنم رویم به سویت میرود
نگاهم میشود شیدا که که می ازد مرا.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 19:22  توسط زابد
|
تاریکی چه حس غریبی بود
ناآشنا
درشریان نگاه تنهای من
ازکجاهای دورت آمده بودم
در آسفالت گرم لبانت
رژلب...
خط کشی...
نقش ترمزتن آسفالت
تصادف بود
خون زنده دردنفس گیر
کجایش می برند
ای قاتل
اودرمحوتماشای حرکات لبان تومرد
چراسردشد!
هوانوسان دارد
دمای بدنت پایین می آیدچرا
من آدم برفی شدم بی حس وبی حرکت
زیرآواربرف زنده می مانم
هنوز تصویر لبانت درذهن من است
اکنون چه تفاوتی دارد
صدای تپش سرخ یک قلب
باصدای یک اشک.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 19:2  توسط زابد
|
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 16:43  توسط زابد
|